خرید بک لینک

اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «سیدمهدی موسوی» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

او

اسب سركش شب مرا زین كر د از سر زندگیم سر رفتم

پاره خطّی شدم كه پاره شد ه بی تو از صفر تا سفر رفتم

برج میلاد مثل من خم شد 10 مهری شدم به خوبی تو

خاطراتم به جاده ای پاشید رد شد از پیش اسب چوبی تو

سینه می زد من از «امام حسین » لب آسفالت ها ترك برداشت

كوچه تا بغض «انقلاب » رسی د عشق را چند جور شك برداشت

تاكسی از جلوی من رد شد دست خود را به دست من دادی

«تیر » و «بهمن » كشیدم از سیگا ر تا رسیدم به «برج آزادی »

خواستم از خودم فرار كنم به تو از هر دقیقه برخوردم

گفتم اسم تورا و زنده شدم توی هر كوچه ی «كرج » مردم

از حساب تو جبر شد رفتن چك بی مبلغت به من برگشت

مثل تنها قدم زدن تا صبح توی شب های خیس «گوهردشت »

وسط خودكشی و عشق شد ن روی یك پشت بام خوابالود

قارقار كلاغ ها می گفت كه یكی بود و هیچ وقت نبود

دل من منفجر شد از غصّه تا كه بمب اتم شروع شود

چادرت خیس گریه ام شد ت ا شوری آب قم شروع شود

حوض، اشك مرا وضو می كر د با جنون زل زدم به ماهی كه...

سایه ای مثل من بلند شد و نامه انداخت توی چاهی كه...

به بخاری داغ چسباندم تا كه این سوخته، لبم بشود

جدل و فقه را كنار زدم تا كه عشق تو مذهبم بشود

ساخت معجونی از غم و تردید بعد آهسته در دهانم برد

خواب شیرین مرا پراند به ت و شور خواند و به اصفهانم برد

همه ی فرج ها فَرَج شده بو د تا كه هر شهر چلستون بشود

سی و یك مشت پل زدم تا ت و تا كه رودی كه نیست خون بشود

سال ها خسته تر از آینده جاده ی ناتمام گز كردم

مثل زاینده رود خشك شدم تا كه این راه را عوض كردم

خشم خورشید توی مغزم زد خاطرات تو پاك شد از دم

«نیچه » زرتشت را به دستم دا د تابلو گفت ساكن یزدم!

رفت بر باد زندگیم - «چرا؟ » خانه در خانه بادگیر شدم

چشم بودی به خواب بسته شد ی چشمه ای بودم و كویر شدم

روز و شب می شمردم و مرد م ریگ ها و ستاره هایش را

آنقدر اشك ریختم از تو تا خدا آفرید آتش را

اتوبوسی به راه افتاد از... شیشه را چند بار خواب گرفت

«سعدی » افتاد توی «حافظه » ا م ماه از چشم من شراب گرفت

باغ نارنج توی دستم بود لب به لب شد لبم به گردن تو

كرد/ حمّام توی چشم وكیل آب شد ذرّه ذرّه در تن تو

ترك شیرازی ات مرا لرزید در سماعی كه تن تتن تتتن

گریه كردم برایت و مردم گریه كردی برای من مثلاً

خسته از رفتن و بدون امید زخمی مانده روی دوش شدم

شانه ام مثل ارگ بم لرزید مثل خرما سیاه پوش شدم

توی كرمان داغ سوخت خدا قلب من توی جیب تو گندید

مثل ابری لجوج گریه شدم پسته ای داشت باز می خندید

چشم من میخ شد به ثانیه ها ت میخ یعنی: خودت چه می كردی؟

مثل آغا محمّد قاجار چشم های مرا درآوردی!

هرچه بود و نبود قسمت شد تا به من غربت جهان برسد

تا كه این داستان بی سر و ت ه لب مرزت به زاهدان برسد

پخش شد در تمام هستی م ن ردّ یك چند شنبه ی خونی

رد شدم از كنارت آهسته مثل یك جنس غیرقانونی

درد بی دردی ام به دردم خور د خاطرات تو دفن شد در خاك

دود شد چشم های قهوه ای ا ت مثل در منقل كسی، تریاك

ماه در متن شب قدم می زد دست من روی بغض حسّاست

تن داغ تو را شنا كردم تا رسیدم به بندرعبّاست

جزر و مد بود و دور و نزدیك ی و به این جبر و جبر خیره شدن

خسته از اسم های گوناگون گوشه ی نقشه ای جزیره شدن

شرجی شانه هام بوشهر اس ت چشم تو ابتدای خیسی ها

قلب من مهر آخرین سرباز جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام كارگران بغلت كردم و تنم سِر شد

چاه كندند چون نفهمیدند از لبان تو گاز صادر شد!

توی رگ هام نفت جریان داش ت شعله ات گفت كه بسوز و بساز

جنگ را از كنار دُور زدم تا رسیدم به غربت اهواز

لب كارون به شوق رقصیدم تا به آغوش تو كشیده شدم

تاول هشت سال بغضت بود نخل هایی كه سر بریده شدم

ابر بودم به عرش تكیه شده بعد باران شدم زمین رفتم

خواستم با خودم قدم بزنم تا كه یكدفعه روی مین رفتم

منفجر شد تمام كودكی ام پخش شد در جهان نیمه تمام

هر طرف توپ و تانك و خمپار ه جاده می رفت تا خود ایلام

قبرها را یواش وا كردم بوی مهران و كربلا می داد

موشك بچگانه ام برخاست پشت دیوار عشقمان افتاد

پابرهنه دویدم از پی آن با دو خاتون كنار كوه دنا

آب و نان را گرفتم و خوردم تازیانه به دست های شما

نه سر كوه خواستم... و نه اس ب رفتم از دست های تو به عروج

در من از بی منی سخن گفت م مثل خوابی گذشتم از یاسوج

فلسفه كردم از سكوت شد ن كشتی و كشتم از تو شاعر را

گوسفندان به راه افتادند بی وطن بودن عشایر را

همه ی كشتزارهای جهان مثل رویای من ملخ زده بود

رفتم از شهركرد غمگینت كه به من سا لهاست یخ زده بود

باورت می كنم كه فكر منی گریه ات می كنم، ولی شادم

سادگی های كوچكی دارد كوه خوشبخت خرّ مآبادم

در سیاهی محض بی خبری از غم و زخم های كاری من

چند قرن و هزاره عاشق توس ت توی این غار كنده كاری من

خواستم مثل خاك كرمانشاه سر به هر قصّه ی جنون بزنم

خواستم توی خواب شیرین ت تیشه بر قلب بیستون بزنم

زل زدم توی چشم غمگینت از لب تو نخورده مست شدم

لاف مردی/ زدم به كوه و دش ت پهلوانی پس از شكست شدم

خواب زن بود عشق رؤیایی ت راست كردم به تو شب كج را

خسته در كوه راه افتادم آخرین گریه ی سنندج را

پشت سر «تا ابد عزیزمِ » تو روبرو «با خودت چه كردیِ » من

جمع شد كلّ ابرهای جهان گوشه ای از لباس كُردی من

همدان بود تا همه دانند چه كسی از سفر غم آورده

كه چرا عقل بوعلی سینا پیش چشمان تو كم آورده

رفت در قلب خطّ میخی تو كوه بودم كه گنجنامه شدی

من به سختی جدا شدم از ت و تو به سختی مرا ادامه شدی

ظاهراً دیو قصّه من بودم همه ی راویان چنین گفتند

واقعاً دست بی گناه! تو بود كه هلم داد از سر الوند

از سر سینی ات انار افتاد قلب من بود روی سردی خاك

خون تمامی متن را برداشت جاده خم شد به سمت شهر اراك

بچّه ی روستایی قلبم گم شد از جیغ شهر صنعتی ات

سه، دو، یك... منتظر نشست و شمر د تا كه یك روز بمب ساعتی ات...

سنگ در پای من نشست كس ی خون شدم هردو چشم غمگین را

بچّه بودم... و عشق بازی كر د همه ی پارك های قزوین را

دست تو دُور گردنم هل داد دادهای مرا به سمت سكوت

شدم آن عشق غیر قابل فت ح كوچ كردم به قلعه ی الموت

در دل كوه ها پلنگ شدم ماه من! خواستم قوی باشم 1

توی پس كوچه های زنجان ت روح غمگین منزوی باشم

سوخت یك بوته ی سیاه و پران د خواب گنجشك های ترسو را

ساخت اما به خاطر تو نشُس ت مادرم توی حوض چاقو را 2

عشق از متن زندگی برخاس ت تا ورق پر شد و به حاشیه رفت

لخت شد مثل خنده ای نمكی ن توی دریاچه ی ارومیه رفت

مرد این داستان نشد نه! نخواس ت جز تو حتّی به هیچ كس برسد

تیر عشقی كشیده ام كه مگر 3 از دماوند تا ارس برسد

با تو تا شمس و والضّحی رفت م رقصم از یاد قونیه لبریز

تا كه با پای «كوفته » برسم با تب عشق تا خود «تبریز »

شهریاری شدم كه مُلك نداش ت جز همان دست های كوچك را

تا ببینم چگونه رفت از دست تا بگریم قیام بابك را

گریه و گریه و كمی گریه چیزهایی ازاین قبیل شدم

لهجه ی تركی ام تَرك برداش ت راهی شهر اردبیل شدم

چشمه ای شست از تمامی م ن مرد در قصّه ی زنی بودن

توی یك كیف مشترك با عش ق بطری آب معدنی بودن

بوی دریا مرا كشید به خود بوی دریا نبود! نه! خون بود

دست در دست هم، قسم خوردی م عشق انجیر بود و زیتون بود

اتوبوسی بدون راننده خواب در ذهن صندلی رفتم

داد می زد كسی كمك... كُ... كُ.. . توی مرداب انزلی رفتم

داشتم از كلوچه می گفتم شب خوشمزّه ی زنی در رشت

یك نفر گفت : دوستت دارم یك نفر گفت برنخواهم گشت

رفتم و با خودم خیال شدم برنمی گر... نه! دوستم داری

خوره شد شك! به روح من افتا د یك جنازه رسید تا ساری

رقص و قلیان وعشق بازی بو د ساحل بی خیال بابلسر

داد می زد كه آی آدم ها... 4 داد می زد... و غرق شد آخر

داد می زد كه آی آدم ها... گرگ ها زل زده به او خندان

خورد دریا تن نحیفش را بعد تف شد به جنگل گرگان

در جدل بود عشق با نفرت در خطوط شکسته ی بدنم

راه را مثل دست تو گم کرد سرکشی های اسب ترکمنم

مرگ نزدیک و ...دیک تر می ش د آخر شعر بود و وقت عزا

داد می زد که: خسته ام، خسته ! گریه می کرد: یا امام رضا!

باز در کوچه باد می آمد گفتم: این ابتدای ویرانی... 5

دست بردند داخل سیمان چند تا نوجوان افغانی!

چهره ی زعفرانی ام غم داش ت بزم عشاق را به هم می ریخت

دست بیرون کادر با اصرار زهر در کام مشهدم می ریخت

سوت می زد پلیس بی سر ت و بی جهت از خودم فرار شدم

سوت می زد قطار تا سمنان گریه کردم ولی سوار شدم

خسته بودم از این غم بی مر ز رفتن و باز بی سرانجامی

تا که «سبحانی »ام به آتش ز د از دم «بایزید بسطامی 6»

بی رمق، ناامید، بی صیّاد طعمه ی نیم مرده ای بودم

هرچه خود را حساب می کرد م چک برگشت خورده ای بودم

مثل یک دستبند طولانی ترک زندان به مقصد زندان!

پشت یک عمر جاده پیدا ش د شهر کابوس های من: تهران

سعی کردم که گریه ات نکن م مثل یک مرد کاملاً عادی

در دلم از تو انقلابی بود نرسیدم ولی به آزادی

من نبودم ولی سوار شدم توی ماشین گیج دربستی

که مهم نیست عاشقت بودم ک ه مهم نیست عاشقم هستی

جاده ی قم مرا جلو می برد قصّه تکرار می شد از آغاز

چند گریه کنار یک چمدان چند ساعت به لحظه ی پرواز

خواندن از یک سکوت طولان ی رفتن از گریه های در تختم

عطسه ای لای نغمه ای غمگین ک وچ، از سرزمین بدبختم

«دورها یک نفر مرا می خواند 7» با جنون زل زدم به ماهی که...

بی تو در اوج داستان بودم بی تو! توی فرود گاهی که...

پوزخندی شدم به واژه ی عشق ! وطنم را! دیار مجنون را!!

توی هر دستشویی اش رید م و کشیدم یواش سیفون را

اوّل قصّه ی من از دیوار آخر قصّه ی من از سنگ است

خُب به من چه! که هر کجا برو م آسمان دائماً همین رنگ است

زنگ می خوردی از خداحاف ظ بوق می خورد در سرم گوشی

بعد، تنها صدای غربت بود بعد، تنها صدای خاموشی

در سرم غرّش هواپیما در دلم خون و گردش کوسه

با تف افتاد و خاکمالی شد زیر پاهام آخرین بوسه

قارقار از خودم به تو خواندم آنکه هرگز نمی رسید شدم

از زمینت به آسمان رفتم توی یک ابر ناپدید شدم...

الله

HoMe | EmaiL | ProFiLe
MOzHgaN

Ðe$igNER
| MOZHGAN |

Music Code By: AvA

Music Code By: AvA

برچسب: نویسنده: آریا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 17:38

صفحه بندی